پارت نود و ششم :


چند دقیقه‌ی بعد، همین که سفره را پهن کرد، افروز و افسانه و فریدون هم رسیدند. وسایلشان را کنار تراکتور رها کردند. افسانه و افروز به طرف شیر آب رفتند اما فریدون همانطوری سر سفره دوید. اول برای خودش یک لیوان بزرگ دوغ ریخت و آن را یک نفس سر کشید. افسانه هم کمی بعد به آن‎‌ها ملحق شد. ولی افروز بی‌سر و صدا به اتاقش رفت. سردار با دیدن جای خالی او سر سفره دندان قروچه‌ای کرد و به مادرش تشر زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لی لی

    0

    خیلی رمان قشنگیه😭😭

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قشنگ می‌خونید❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    1

    خسته نباشی واقعا عالیه ولی امیدوارم افروز زنده باشه وکارای عطا رو ببینه ویکم دلش خنک بشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا خوب پسریه. حتما می‌تونه غم افروزو سبک کنه.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    واقعاً گذشته شون خیلی غم انگیز و ناراحت کننده ست 😭💔🌟💜🌟💜

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢💔

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    4

    ای داد از دل افروز ولی عجب مرد بزرگی بوده صراف

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک افروز😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • Rosha

    2

    دقیقا و سردار یه زخم خرده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فری

    0

    یاشماق یعنی چی؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنان ترک جلوی دهانشون رو با گوشه‌ای از شال می‌پوشوندن. این کارو به نشونه‌ی احترام پیش مردان خانواده‌ی شوهر انجام می‌دادن.

    ۱۰ ماه پیش
  • وفا

    3

    یکی از مردای واقعی این رمان صرافه 🫠 با معلولییتش بیشتر از همه به فکر افروزه، سردار هم باید تاوان بده... عطا حق ظلم هایی که در حق مادرش و صراف شده رو حتما میگیره!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا همینه. امیدوارم عطا هم موفق بشه. 😢👍

    ۱۰ ماه پیش
  • اریادخت

    3

    همونطور که حدس زدم صرافو میکشه پهلوی خونی افروزم اول قصه برا این کار سردار هست و انتقام عطا از سردار همینه توف تو روت عباد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    8

    صراف عزیزم چ پشت و پناهی واسه افروز شده با این نابینایی بیناتر از مریم و شکور و کوکب و حتی سردار ک تحقیق نکرد هست

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف نمونه‌ی یه مرد واقعی بود.

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    5

    از اینکه زنان انقده جلو مردا خار میشن با گناه نکرده متنفرم ک همیشه این زن هست ک مقصره ن هوس مردا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    3

    خب سردار یه تحقیقی می کرد بی دلیل که نمیشه دختر ی بهش علاقه داشت برعکس 😢😢یک دفعه عوض شد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    این طفلی تو اون محیط از کی میتونست تحقیق کنه؟ کسایی که بهشون باور داشت دروغ گفتن. افروز هم سکوت کرد.😢

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    6

    خدا لعنتت کنه عباد که باعث جدایی این دوتا شدی نمیدونم چرا آه و نفرین افروز تاحالا نگرفتشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اصلا نفرین بگیردش. چه فایده؟😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    5

    فاطمه جون ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی جان دلم.🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    3

    ثانیه ثانیه ی این عذاب هاراحجی توهردودنیابایدجواب بده به بدترین شکل بی چاره مظلومی که گیرقوم الضالمین افتاده😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا👍👍😢

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    1

    افروز الان زنده است؟آخه تو آینده متنی ازش نیست. عطاهم که همش بیرون از خونست.فکرمیکنم اون دوباریم که باافروز حرف زد باعکسش بوده و افروز الان مرده دیگه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!